تبليغاتX
مرگ عشق
به پندار تو: جهانم زيباست، جامه ام ديباست، زبانم گوياست، قفسم هم از طلاست، براين ارزد دلم تنهاست ؟

از اين غزل به بعد دلم با تو يار نيست
ديگر براي ديدن تو بيقرار نيست

عشق  است اين؟ همينكه (بخندي و بگذري )؟
هرگز! نه! حرف عشق به اين اختصار نيست

تا بوته هاي عشق برويد در اين كوير
از ابرهاي زودگذر انتظار نيست

من هم قبيله ي دل مجنون شدم كه تو....
اما نه .چشمهاي تو ليلي تبار نيست

من آن درخت خشك.كه حتي يكي دو برگ
در سرگذشتنامه ي من از بهار نيست

تو آن بهار گم شده اي كه قرار نيست
فصلي از اين كتاب شوي.نه! قرار نيست

حس مي كنم به اين غزلم خنده مي زني
اما قسم به جان خودت خنده دار نيست-

-حرفي كه وقت تلخ خداحافظي زدم:
از اين غزل به بعد دلم با تو يار نيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:22  توسط بي وفا | 

حالا كه رفتن تو شده ماجراي من
از دورها(تكان بده دستي)براي من

حالا كه رفته اي و به آخر رسيده ام
حالا كه ابتداي تو و انتهاي من

دادی مرا به موج فراموشی ات ولی 
جا مانده هیچ در دل تو  ردپای من ؟

شايد تو رفته اي كه ببيني بدون تو....
قد مي كشد نداشتنت تا كجاي من....

اينجا رسيده ...سمت چپ سينه .مي زند
نبضت هنوز در تپش لحظه هاي من

هر گز دلم نخواست بگويم كه....بگذريم....
ديگر نمي رسد به تو فريادهاي من

پايان قصه مثل هميشه جدايي است
وقتي شكست بغض غزل در صداي من.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:20  توسط بي وفا | 
چشم من میل به گریه داره میخواد بباره

دل نمی دونی چه حالی داره

غصه بجز گریه دوا نداره

هر چه تو دنیا غمه مال منه

روزی هزار بار دل من داره میشکنه

دلم دیگه طاقت غم نداره

پشت سر هم داره بد میاره

از در و دیوار داره غصه میباره

زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام

گوشه ی زندون غم دست و پا بسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:35  توسط بي وفا | 

من همين يك دانه دل دارم بفرما بشكنش

كوزه اي از آب و گل دارم بفرما بشكنش                               

تو سبوي آروزي هاي مرا بشكستي

        هرچه بادا باد اين دل بفرما بشكنش                                            

*******

شادی زندگی

دل من غمگین است

روز و شب چشمانم گریان است

بر لبم یک خنده نیست

خنده ام تصنعی است

از چه

از که

از کجا    گریانم  ِ من ندانم

من فقط این دانم که

تو رفتی و چنین حالم شد

گریه در زندگی ام آغاز شد

شادی از زندگی ام پنهان شد

انتظار آمد به سر

دل فروش قصد سفر کن

زندگی را دوباره شاد کن

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:20  توسط بي وفا | 

برو نامهربان بیگانه بامن

تو هر لحظه به رنگی در می آیی

رها کن این دل دیوانه ام را

برو سیرم از این دیر آشنایی

 

وفا کردم  خطا کردم

نمان دیگر کنارم

مکن افسوس دلم پرخون

تو را باور ندارم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:18  توسط بي وفا | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:13  توسط بي وفا |